
هنوز پشت همان درب بسته ایستاده ام . خیال بازگشت هم ندارم .
گمان مبر که درب را برویم بسته ای .
این منم که درب آرزوها را برویت بستم .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:28 توسط مستان |
عکس از : مهرناز شاپوری 
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:28 توسط مستان |

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:43 توسط مستان |
همه تعهدم به تو، آن دمیست که عشق جاریست و حضور ما گرم بازی . بی عشق ذهنی دغلباز اینجاست. مخواه که حیله کنم.حیله گرتر از اینم مخواه عزیز من ! تو از ابری پاره چه توقع داری ؟ باد را نمی بینی که چون به جانم افتاده ،محو شدن های گاه و بی گاهم بسنده نیست،بی ثباتیم را نمی بینی آیا؟ سکوت را چند میشناسی، عشق را در سکوتی بهت آور،چقدر؟ مسافر آن بهت و سکوتم، فقط بگو با من، هم پیاله ام هستی ؟ خجل میشوم ز لافها، آنگاه که عشق بازیم نمیدهد، و سوالهای تو که پرتاب صورتم می شود.
دیوانه را بگذار،برو،سنگ بیهوده مزن،که از پیش زخم دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:3 توسط مستان |